امروز یکی بهم گفت برای اینکه حالت خوب شه و شخصیتتو قوی تر کنی باید تنهای تنها بشی یه مدت و انقدر به حال خودت و تنهاییت گریه کنی تا باورت بشه حقیقتت اینه و دلت برای خودت بسوزه..من یکبار این کار رو توی 15، 16 سالگیم کردم و نمی دونم چجوری اینکارو کردم چون خیلی سخته!یادمه اون تایمی که اینکارو کردم خیلی چیزای جدید یاد گرفتم خیلی درس خوندم خیلی کتاب خوندم، حالمم خوب بود، دوستام ازم ناراضی بودن که چرا نمی بینمشون، اونموقع برام مهم بود ولی الان واقعا همون دوست ها رو هم ندارمدر حال حاضر یکسری آدم جسته گریخته اطرافم هست ک چند وقت یکبار اگ بشه وقت می گذرونیم و این حقیقت رو می دونم ک واقعا حال من و زندگی من به یک ور هیچکدومشونم نیست.می دونم اون آدم حرف درستی زد، ولی می ترسم که به حرفش گوش کنم، می دونم به نفع خودمه، ولی می ترسم..شایدم فقط دارم به حرفش فکر می کنم چون این آدم برام جالبه و خیلی شبیهمه و دوسش دارم.. ولی خبنمی دونم چیکار کنممن در کل آدم تنهاییم، بیشتر تایممو تنهام ولی اینکه انتخاب کنم ک کلا تنها باشم سخته؛ اونم با اینهمه فکر و خیال که این سالهای جوونیمه اگه خوش نگدرونم دوست پیدا نکنم جوونی نکردم!خلاصه از وضعیت اخیرم، کار و کار و کار و دانشگاه؛ راضیم تقریبا از خودم که کار زیاد می کنم دوباره، حالم زود به زود بد می شه ولی راضیم.ولی از شخصیتی که دارم راضی نیستم، کارایی که می کنم کارای من نیست، حرفایی که به بقیه می گم من نیستمشایدم این خود واقعی منه و من آدم بدیمولی می دونم قبلا نبودمو اینکه نمی دونم دارم با زندگیم چیکار می کنم، نمی دونم روابطم و کار هام و همه چیم تهش دوست دارم چی بشهفکر میکنم همه تو اوایل دهه 20 سالگی همینن ولی خیلی شخمیهدوست دارم آدم خوبی بشم دوباره، و دوست دارم
برچسب:
نویسنده: آتنا حسنی
تاريخ: پنجشنبه
17 خرداد
1403 ساعت: 15:21